![]() |
![]() |
|
|
داریم میریم منشیت که وقت نداد بات حرف بزنم عیبی نداره می مونه به حسابش تا بر گردم دیگه سفارش نکنم این دخترا از راه به درت نکنن!البته اگه اون دوستت از راه به درت نکنه هیشکی این کارو نمیکنه! نمیدونم امروز چی شده بود که ازم دلگیر بودی.اگه دست بم میرسید میزدیم ها!زنگ زدم خدافظی کنم تو هم که خاموش کردی. حلال کنی اذیت کردیم. من زود میام گوشیمو خاموش نمیکنم اگه اتفاقی افتاد sms بده وقتی رسیدم میخونم من شنبه دیگه اینجام.تا شنبه...یادت نره دوست دارم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:32 توسط 2 دوست |
|
|
از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:43 توسط 2 دوست |
|
|
من خودم مزهی تلخ دلسوزی رو کشیدم آخه خودت میدونی سره همون مشکل .... اگه میخوای جوابمو بدونی باید گذشترو مرور کنی ببینی از دلسوزی بوده یا چیزه دیگه. به هر حال اگه میخوای از خودم بشنوی از دلسوزی نبوده گل بانو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:18 توسط 2 دوست |
|
دوست دارم![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:24 توسط 2 دوست |
|
|
امشب میخوام همه چیرو بگم سر زنشم نکن( میدونم! قبولت دارم.) فقط هر وقت اومدی اینو دیدی تا آخرش بخون! از یه بازیه بچگونه شروع کردیم! کسی که بهترینم بود ازت خواسته بود(از روی نفرت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:37 توسط 2 دوست |
|
|
این چند وقت که آسایشگاه بودم تونستم راحتتر بت فکر کنم .آخه تو تنها کسی هستی که من دارم .من تو آسایشگاه فقط بتو فک میکردم همه چیز رو به دکتر روانشناسم گفتم جز تو رو .میدونی چرا ؟ چون حتی تو خیالاتم هم تو فقط ماله منییییی.همین .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:25 توسط 2 دوست |
|
|
خیلی وقته نیستی نمیدونم کی میای این چند وقته خیلی سخت گذشته خیلی هر بار که زنگ زدی دیدی که...نمیخواستم ناراحتت کنم ولی نمیتونستم امشب اومدم اینجا! مثه همیشه دلم گرفته. همیشه رو دستم و داغ میکنم که سریع به کسی اعتماد نکنم و رام نشم ولی آخر...تورو نمیگم خودت که میدونی... به نظرم این چند وقته دوری واسم لازم بود داشتم زیادی بت وابسته میشدم! جات خیلی خالیه به قوله خودت اگه تو نباشی... میدونم حالا حالاها نمیای! خودت که میدونی چه قدر واسم سخته ولی هیچ کاری از دستم بر نمیاد ازتم که نمیتونم خبر بگیرم مگه خودت زنگ بزنی.فقط امیدوارم خوش باشی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:40 توسط 2 دوست |
|
|
خیلی وقته نیستی نمیدونم کی میای این چند وقته خیلی سخت گذشته خیلی هر بار که زنگ زدی دیدی که...نمیخواستم ناراحتت کنم ولی نمیتونستم امشب اومدم اینجا! مثه همیشه دلم گرفته. همیشه رو دستم و داغ میکنم که سریع به کسی اعتماد نکنم و رام نشم ولی آخر...تورو نمیگم خودت که میدونی... به نظرم این چند وقته دوری واسم لازم بود داشتم زیادی بت وابسته میشدم! جات خیلی خالیه به قوله خودت اگه تو نباشی... میدونم حالا حالاها نمیای! خودت که میدونی چه قدر واسم سخته ولی هیچ کاری از دستم بر نمیاد ازتم که نمیتونم خبر بگیرم مگه خودت زنگ بزنی.فقط امیدوارم خوش باشی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:35 توسط 2 دوست |
|
کناره هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه این قدر خاطره داری که گویی قد یک قرنه گلوم میسوزه از عشقت عشقی که مثه زهره ولی بی عشق تو هردم خنده با لبهای من قهره درسته با منی اما به این بودن نیا زارم تو که حتی با چشماتم نمیگی باز دوست دارم اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود وگرنه رنگ خودخواهی نشسته توی چشمات بود هرچی عشقه توی دنیا من میخواستم مال ما شه اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه فکر میکردم با یه بوسه با تو هم خونه میمونم نمیدونستم نمیشه آخه بی تو نمیتونم گله میکنم من از تو از تو که این همه بی رحمی هزار بار مردم از عشقت تو که هیچوقت نمیفهمی چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه آهه زمونه گرگ و عشقه تو شبیه مکر روباهه شدم چوپان ساده لوح کناره گله احساس چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعوا تو این قدر خواستنی هستی که این گله نمیفهمه اگه لبخند لب داری دلت از سنگ و بی رحمه ببخش خوبم اگه این عشق حیله تورو رو کرد نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:18 توسط 2 دوست |
|
در شبان غم تنهایی خویش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:3 توسط 2 دوست |
|
|
بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد در سكوتي تلخ دست سردم گرمي دست تو را احساس مي دارد در حباب اشك ديدگانم لحظه ديدار مي بيند آتشين لبهايم از باغ لبانت بوسه مي چيند مژه بر هم مي زنم ، افسوس بار ديگر خواب مي بينم بر حرير آرزوها مي نويسم : عشق من برگرد بي تو از دنيا گريزانم بي تو از اندوه می ميرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:43 توسط 2 دوست |
|
|
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:34 توسط 2 دوست |
|
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:2 توسط 2 دوست |
|
گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم زمهرورزان رسم وفا بياموز**گفتا زخوب رويان اين کار کمتر آيد! گفتم که برخيالت راه نظرببندم**گفتا که درحقيقت? دل ره به توندارد! گفتم که بوي زلفت! گمراه عالمم کرد**گفتا ز سرشوي من? اين کارحتماً آيد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:47 توسط 2 دوست |
|
|
تو همونی که توی موج بلا واسه من دستاتو قایق میکنی اگه موجا تورو از من بگیرن قطره قطره آب میشم دق میکنم وای که دلم طاقت دوریت هیچ نداره بغض نبودن تو اشکامو در میاره ای که بی تو این کویر خواب بارون میبینه وقتی نیستی غم دنیا روی قلبم میشینه توی بهت و غم تنهاییمن به سرم دست نوازش کشیدی ولی با رفتن ای هستی من هستیمو به آتیش کشیدی وای که دلم طاقت دوریت هیچ نداره بغض نبودن تو اشکامو در میاره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:33 توسط 2 دوست |
|
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم . پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:14 توسط 2 دوست |
|
|
دوست دارم حتی اگه نباشم حتی اگه بت نگم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:30 توسط 2 دوست |
|
|
دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده!!!!!!!!!!!؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 17:11 توسط 2 دوست |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:25 توسط 2 دوست |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:21 توسط 2 دوست |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:14 توسط 2 دوست |
|
|
دروغ و بی اساس بوده و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
به دورویی و بی مهری و بی وفایی تو بیشتر پی می برم و
از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که روزی
بسیاری از صفات و اخلاق تو برای من روشن شده و
تو و یادگار تلخ عشقت رافراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم
گلهای قشنگم: اگر می خواهید جواب نوشته منو بدهید مطلقاعجله نکنید ویکبار دیگر از اول یک خط در میان اونایی که جلوش گل رز داره را بخوانید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:11 توسط 2 دوست |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:59 توسط 2 دوست |
|
آخرین باری که گریستم در خانه نشسته بودم پاسی از شب گذشته بود به سایه ها و سوسوی چراغها خیره شده بودم همه ی آنچه دارم می دهم تا از دستشان رها شوم آخرین باری که گریستم کسانی را دیدم که مدتها زیر باران ایستاده بودند سربازانی علاف که در ترنی چپانده شده بودند دستها بر میله و چشمانی پر از اشک و کلام همان کلام کهن آه خدایا تنهایم گذاشته ای آه خدایا تنهایم گذاشته ای آخرین باری که گریستم باورم نمی شد به صورت سربازی خیره شده ام که با تفنگش زیر باران ایستاده چهره اش کودکانه بود چون فرزندم که اینجا خوابیده وآن سربازی که لبخند زد خود من بودم آه خدایا تنهایم گذاشته ای آه چرا تنهایم گذاشته ای؟ آه خدایا تنهایم گذاشته ای آخرین باری که گریستم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:33 توسط 2 دوست |
|
|
شندیم می خوای بری باز من و تنها بذاری |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:25 توسط 2 دوست |
|