تبليغاتX
آرامش کودکانه میخواهم

داریم میریم منشیت که وقت نداد بات حرف بزنم عیبی نداره می مونه به حسابش تا بر گردم

دیگه سفارش نکنم این دخترا از راه به درت نکنن!البته اگه اون دوستت از راه به درت نکنه هیشکی این کارو نمیکنه!

نمیدونم امروز چی شده بود که ازم دلگیر بودی.اگه دست بم میرسید میزدیم ها!زنگ زدم خدافظی کنم تو هم که خاموش کردی. حلال کنی اذیت کردیم.

من زود میام گوشیمو خاموش نمیکنم اگه اتفاقی افتادsms بده وقتی رسیدم میخونم من شنبه دیگه اینجام.تا شنبه...

یادت نره دوست دارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:32  توسط 2 دوست | 

از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم
کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقیمونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:43  توسط 2 دوست | 
من خودم مزهی تلخ دلسوزی رو کشیدم آخه خودت میدونی سره همون مشکل .... اگه میخوای جوابمو بدونی باید گذشترو مرور کنی ببینی از دلسوزی بوده یا چیزه دیگه. به هر حال اگه میخوای از خودم بشنوی از دلسوزی نبوده گل بانو
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:18  توسط 2 دوست | 
دوست دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:24  توسط 2 دوست | 

امشب میخوام همه چیرو بگم سر زنشم نکن( میدونم! قبولت دارم.) فقط هر وقت اومدی اینو دیدی تا آخرش بخون!

از یه بازیه بچگونه شروع کردیم! کسی که بهترینم بود ازت خواسته بود(از روی نفرت واسه اذیت). نمیدونم چرا هیچ وقت اذیت نکردی. میخواستم بشم سنگ صبورت کمکت کنم اما بدون اینکه بفهمم شدی سنگ صبورم. شدی تکیه گاهم. شدی... ! همیشه فک میکردم تو هم مثه من به اندازه من بم احتیاج داری واسه همینم با تمام وجودم ادامه میدادم. وقتی دیروز بم گفت بی خیالت شم وقتی گفت به خاطره تو و واسه اینکه کاره تورو راحت کنه داره بم میگه برم تصمیم گرفتم خودمو ازت دور کنمو همه چیو تموم کنم. من میخوام ادامه بدم در صورتی که تو هم بخوای نه از سر دل سوزی بخوای نه به خاطره اینکه تا الآن بودی و بت وابسته شدم و حالا بگی رسم رفقات این نیست بعد این همه بذارم و برم.اگه دوسم داری میخوام از ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته...قلبت باشه نه به خاطره همون رسم رفاقت. میدونم الآن که اینو بخونی چی میگی ولی چیکار کنم میترسم نمیخوام اذیت کنم.پس تورو به جونه انیس اگه دوس داشتنت از ته قلبه و به خاطره دل سوزی و کمک نیست بام باش و گرنه این طوری خیلی بم ضربه میزنی منظورم از این طوری همون دل سوزیو کمکه(محبت توی زندگی من نیست همش از سر دل سوزیه اگه خواستی برات میگم واسه همین نمیخوام رابطه منو تو هم از سر دلسوزی باشه.)آخه میدونی چیه من اولش به خاطره همین کمک و دل سوزی حاضر به ادامه شدم ولی یواش یواش این جوری شد دیگه! میدونی چرا چون دوس داشتن در امتداد زمان پدید میاد چون بر پایه معیار بنا میشه چون از شناختن سر چشمه میگیره. تو یه دل پاک و صادق داری.حالا بعد این مدت که بات بودم دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:37  توسط 2 دوست | 
این چند وقت که آسایشگاه بودم تونستم راحتتر بت فکر کنم .آخه تو تنها کسی هستی که من دارم .من تو آسایشگاه فقط بتو فک میکردم  همه چیز رو به دکتر روانشناسم گفتم جز تو رو .میدونی چرا ؟ چون حتی تو خیالاتم هم تو فقط ماله منییییی.همین .
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:25  توسط 2 دوست | 

خیلی وقته نیستی نمیدونم کی میای

این چند وقته خیلی سخت گذشته خیلی هر بار که زنگ زدی دیدی که...نمیخواستم ناراحتت کنم ولی نمیتونستم

امشب اومدم اینجا! مثه همیشه دلم گرفته. همیشه رو دستم و داغ میکنم که سریع به کسی اعتماد نکنم و رام نشم

ولی آخر...تورو نمیگم خودت که میدونی...

به نظرم این چند وقته دوری واسم لازم بود داشتم زیادی بت وابسته میشدم! جات خیلی خالیه به قوله خودت اگه تو نباشی...

میدونم حالا حالاها نمیای! خودت که میدونی چه قدر واسم سخته ولی هیچ کاری از دستم بر نمیاد ازتم که نمیتونم خبر بگیرم مگه خودت

زنگ بزنی.فقط امیدوارم خوش باشی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:40  توسط 2 دوست | 

خیلی وقته نیستی نمیدونم کی میای

این چند وقته خیلی سخت گذشته خیلی هر بار که زنگ زدی دیدی که...نمیخواستم ناراحتت کنم ولی نمیتونستم

امشب اومدم اینجا! مثه همیشه دلم گرفته. همیشه رو دستم و داغ میکنم که سریع به کسی اعتماد نکنم و رام نشم

ولی آخر...تورو نمیگم خودت که میدونی...

به نظرم این چند وقته دوری واسم لازم بود داشتم زیادی بت وابسته میشدم! جات خیلی خالیه به قوله خودت اگه تو نباشی...

میدونم حالا حالاها نمیای! خودت که میدونی چه قدر واسم سخته ولی هیچ کاری از دستم بر نمیاد ازتم که نمیتونم خبر بگیرم مگه خودت

زنگ بزنی.فقط امیدوارم خوش باشی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:35  توسط 2 دوست | 

 

کناره هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه           این قدر خاطره داری که گویی قد یک قرنه

گلوم میسوزه از عشقت عشقی که مثه زهره         ولی بی عشق تو هردم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیا زارم               تو که حتی با چشماتم نمیگی باز دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود            وگرنه رنگ خودخواهی نشسته توی چشمات بود

هرچی عشقه توی دنیا من میخواستم مال ما شه      اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه

فکر میکردم با یه بوسه با تو هم خونه میمونم        نمیدونستم نمیشه آخه بی تو نمیتونم

گله میکنم من از تو از تو که این همه بی رحمی    هزار بار مردم از عشقت تو که هیچوقت نمیفهمی

چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه آهه           زمونه گرگ و عشقه تو شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح کناره گله احساس              چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعوا

تو این قدر خواستنی هستی که این گله نمیفهمه       اگه لبخند لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق حیله تورو رو کرد        نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 1:18  توسط 2 دوست | 

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...


+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:3  توسط 2 دوست | 
 

 

بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد

     در سكوتي تلخ

             دست سردم

                  گرمي دست تو را احساس مي دارد

 در حباب اشك

           ديدگانم لحظه ديدار مي بيند

آتشين لبهايم

             از باغ لبانت بوسه مي چيند

                      مژه بر هم مي زنم ، افسوس

بار ديگر خواب مي بينم

         بر حرير آرزوها

                       مي نويسم :

                             عشق من برگرد

                        بي تو از دنيا گريزانم

         بي تو از اندوه می ميرم 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 23:43  توسط 2 دوست | 
 


من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:34  توسط 2 دوست | 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 1:2  توسط 2 دوست | 
            
گفتم غم تو دارم**گفتا چشت درآيد! گفتم که ماه من شو**گفتا دلم نخواهد! گفتم زمهرورزان رسم وفا بياموز**گفتا زخوب رويان اين کار کمتر آيد! گفتم که برخيالت راه نظرببندم**گفتا که درحقيقت? دل ره به توندارد! گفتم که بوي زلفت! گمراه عالمم کرد**گفتا ز سرشوي من? اين کارحتماً آيد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:47  توسط 2 دوست | 

تو همونی که توی موج بلا واسه من دستاتو قایق میکنی

اگه موجا تورو از من بگیرن قطره قطره آب میشم دق میکنم

وای که دلم طاقت دوریت هیچ نداره

بغض نبودن تو اشکامو در میاره

ای که بی تو این کویر خواب بارون میبینه

وقتی نیستی غم دنیا روی قلبم میشینه

توی بهت و غم تنهاییمن به سرم دست نوازش کشیدی

ولی با رفتن ای هستی من هستیمو به آتیش کشیدی

وای که دلم طاقت دوریت هیچ نداره

بغض نبودن تو اشکامو در میاره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 23:33  توسط 2 دوست | 

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز



پل الوار


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 0:14  توسط 2 دوست | 
دوست دارم حتی اگه نباشم حتی اگه بت نگم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط 2 دوست | 
دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده!!!!!!!!!!!؟
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 17:11  توسط 2 دوست | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:25  توسط 2 دوست | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:21  توسط 2 دوست | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:14  توسط 2 دوست | 
 

بدون مقدمه باید بگویم :

علاقه و محبت شدیدی که سابقا به تو ابراز می کردم

دروغ و بی اساس بوده و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر می شودوهر چه بیشتر تو را می شناسم

به دورویی و بی مهری و بی وفایی تو بیشتر پی می برم و

این احساس در قلب من جای می گیرد که بالاخره باید

از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که روزی

دوست تو باشم گر چه عمر دوستی ما بسیار کوتاه بود ولی

بسیاری از صفات و اخلاق تو برای من روشن شده و

تصمیم گرفته ام برای همیشه

تو و یادگار تلخ عشقت رافراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم

خود را راضی کنم که به تو عشق بورزم و دوستت داشته باشم

گلهای قشنگم:

اگر می خواهید جواب نوشته منو بدهید مطلقاعجله نکنید

ویکبار دیگر از اول یک خط در میان اونایی که جلوش گل رز داره را بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 17:11  توسط 2 دوست | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:59  توسط 2 دوست | 

آخرین باری که گریستم در خانه نشسته بودم

پاسی از شب گذشته بود

به سایه ها و سوسوی چراغها خیره شده بودم

همه ی آنچه دارم می دهم تا از دستشان رها شوم

آخرین باری که گریستم کسانی را دیدم که مدتها زیر باران ایستاده بودند

سربازانی علاف که در ترنی چپانده شده بودند

دستها بر میله و چشمانی پر از اشک و کلام همان کلام کهن

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آخرین باری که گریستم باورم نمی شد

به صورت سربازی خیره شده ام که با تفنگش زیر باران ایستاده

چهره اش کودکانه بود چون فرزندم که اینجا خوابیده

وآن سربازی که لبخند زد خود من بودم

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آه چرا تنهایم گذاشته ای؟

آه خدایا تنهایم گذاشته ای

آخرین باری که گریستم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:33  توسط 2 دوست | 

شندیم می خوای بری باز من و تنها بذاری
هرچی یاد و خاطره ست پشت دلت جا بذاری
شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه
 هر چیزی حدی داره محبتاش زیادیه
شنیدم یه مدتی می خوای ازم دوری کنی
اینه رسمش که با این دیوونه اینجوری کنی
شنیدم همین روزا بازم می خوای بری سفر
بسلامت ! عزیزم اما همینجور بی خبر
شندیم خسته شدی از بازیای سرنوشت
 نکنه اینبار دیگه بی من می خوای بری بهشت
شنیدم گفتی که سرنوشتمون دست خداست
اما تو خوب می دونی حسابت از همه جداست
شنیدم گفتی باید برم سراغ زندگیم
شنیدم گفتی با اینکه خیلی چیز یادم داده
 نمی دونم چی شده از چش من افتاده
شایدم تموم این شنیدنیها شایعه ست
از تو اما نمی پرسم گفته باشی فاجعه ست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:25  توسط 2 دوست |